
به آبشار گفتم که تو کیستی ؟
گفتا که اشک کوه
گفتم از چه می گرید کوه
گفتا آنزمان که ناله های درهمشکسته جداییها را میشنود
و درددل های تنهایی که تنها پیش او می گرید
و بغضهایی فروخورده که نزدش میشکنند
قلب سنگیش آهسته میشکند
میجوشد
و آرام آرام.....
آبشار میشود.....
به سوی تو می آیم...
به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...
بگذار هر روز، دليلي باشد در دست
بگذار هر روز، عشقي باشد در دل
بگذار هر روز،دليلي باشد براي زندگي
صداي خنده مستانه اش آمد، اما پنجره ام ديگر گشوده نخواهد شد
چرا که ديگر از اين پنجره ها که انتظارم را به تمسخر مي گيرند بيزارم
خوش باش که من عمري ست به شنيدن خنده ي سرخوش و مستانه ات، به نگاهي دزدانه از پس پنجره دلخوشم
ای ستاره ی درخشان آسمان دلم
اشك سوزان چشمان مرا ببين ، بغض من در جاده هاي بي كسي گم شده
دوست ندارم همچون يك عروسك كوكي باشم
هرگز نمي خواهم كه در صندوقچه ي دلت مخفي بمانم
نمي خواهم در فشار هرزه ي نگاهها خرد شوم
من طالب پيوستن هستم ،من مي خواهم شاهد سپيده دم عشق باشم
من هم مي خواهم سرود عاشقانه سر دهم
رقص نيرنگ را نمي خواهم ،مرا پناه ده و از شبهاي پر عذاب مرا دور ساز
بگذار تا زائيده ي عالي ترين تصويرها باشم
بگذار تا معناي هستي را در يابم و معجزه ي عشق را ببينم
مي خواهم به آرامي به روي مخمل شب چشمهانم را بر هم گذارم
هجوم كابوسهاي شبانه را از من برهان
تيغ بي وفايي را به من نشان مده ...شوق پرواز را به من بياموز
و جاي حسرت را برايم باقي مگذار
بگذار تا مرواريد دريايت شوم ،بگذار تا به نيستان دلت راه يابم
شكوه عشقت را از من دريغ نكن ،چهره ي تلخ جدايي را از من دور ساز
چشمان صاف و زلالت را برايم گل آلود نكن ،بر عشق پاكم نفرين نكن
مگذار كه نشكفته پرپر شوم
زندگي مرا وسعت بخش به حرفهاي دلم نگاه كن
برگ ريزان پائيزم را با تو مي خواهم چرا كه با بودن تو ديدني و زيبا مي شود
جاده ي تنهايي پائيزان فقط با بودن تو انتها می يابد
مي خواهم چشمانت را باز كني و مرا ببيني
نمي خواهم روزي باشد كه ديگر من تمام شده باشم
آه كه چه شيرين است در اين برگ ريزان و در اين جاده ي تنهايي با تو همگام شدن
خدايا اگر قرار بود روزي شاهد باختنم باشم
پس چرا آتش عشقش را در وجودم شعله ور كردي ؟؟؟؟؟؟؟



