اگه بی تو تنها گوشه ای نشستم تویی تو وجودم بی تو با تو هستم
اگه سبز سبزم تو هجوم پاییز ذره ذره من
از تو شده لبریز
ای همیشه همدم واسه درد دلهام عطر تو همیشه
جاری تو نفسهام
ای که تار و پودم از یاد تو بی تاب
با منی ولی باز دوری مثل مهتاب
بی تو با تو بودن شده شب و روزم
بی تو اما یادت با منه هنوزم
تویی توی حرفهام تویی تو نفسهام
ولی جای دستات خالیه تو دستام
من به شوق و یاد بارون
زنده ام و پژمرده نمیشم
تشنه یه قطره ام اما
سرد و دل آزرده نمیشم
سخت وقتی تو غزلها از من و تو واژه ای نیست
سخت بی تو با تو بودن سخت اما چاره ای نیست..........

در خواب بودن چه رویای زیبایی را به من هدیه داد
باران می بارید
باران تند می بارید
و من
و تو
زیر باران بدون اینکه دیگران را ببینیم
داشتیم رها می شدیم از همه چیز.
دار وندارمان دو دل بود که نمی دانست آنشب زیر باران چگونه بتپد ....
باران بی امان می بارید،
هوا تاریک بود و جاده پر پیچ و خم
و تو آشنای جاده و من
غریب...
جاده تو را می شناخت از سالها قبل
و انگاری تو را دوست داشت
با تو حرف می زد
اما من
فقط در آن جاده تو را داشتم و شور و شوق بچه گانه وجودت را ...
انگار داشتی پرواز می کردی
رها بودی و در پیچ و خم جاده شعر خواب می خواندی
و من
چه کودکانه با صدای لالایی تو در رویایی عمیق فرو می رفتم........
شب
و آرزوی بودن با تو در شب
چه رویای صادقانه شیرینی که داشت به حقیقت می پیوست
و من چه آرام و بی اختیار خود را به آن می سپردم ......
دعا کردم آن شب صبح نشود دعا کردم هرگز جاده انتها نداشته باشد دعا کردم هیچ چیز آن شب هرگز تغییر نکند خیلی دعا کردم خیلی ......
رفتیم و رفتیم تا به بالاترین نقطه رسیدیم
به بالاترین نقطه
به یک پنجره که رو به آرامش باز می شد

