تبليغاتX
گروه هواداران شهریار
اشعاری برای شهریار شاهزاده شهر صدا و ناجی قلبها بهترین و خوشتیپترین خواننده ایرانی



بودنت یک جور...نبودنت یک جور....در این دنیای جورباجور...دوستت دارم بدجور

سلام خدمت همه دوستان خوب شهریاری و غیر شهریاری

لطف کنید به سایت زیر بروید و به شهریار عزیزمون رای بدهید

با تشکر

شادی

 

http://www.iran-forum.net/vote.htm

 

دوستان خوب شهریاری برای مطلع شدن از آخرین اخبار از شاهزاده شهر صدا به سایت

و وبلاگ صدای همیشگی مراجعه کنید همینطور برای ارتباط با دوستان همگروه

انجمن صدای همیشگی را فراموش نکنید

آدرس انجمن:

 

http://shahryarists.parsbb.com/login.php

 

آدرس وبلاگ و سایت صدای همیشگی با مدیریت خانم هاشمی عزیز:

 

http://www.soundis4ever.com

 

http://www.shahryar-4u.blogfa.com

 

منتظر حضور سبزتان هستیم.

 

 

 

دردا كه باز بندي به پايم افكنده شد و مرا در پشت ميله هاي قفس قلبش اسير نمود

 گاهي آواي لطيفش به گوشم مي رسيد و از شنيدن آن سيراب مي شدم .

گاه تا سحر نمي خفتم تا شايد نورعشقي از او بر من بتابد

با ستارگان بيدار مي ماندم تا بتوانم شايد بوسه هاي شيرينش را حس كنم

 خود را در آغوش مهتاب جاي مي دادم و از دل شوريده و ديوانه ي خود ميگفتم.

مي گفتم كه چطور ناگهان به او تكيه كردم و حس كردم كه او همان كسي است

 كه دوستش دارم و مي تواند مامن آرامي براي من باشد

او را صدا زدم ،در انتظارش ماندم تا آسمان ابري دلش برايم صاف و آبي شود

در انتظارش ماندم تا شهد شيرين عشقش را بنوشم ،

چهره ي خورشيد شهر دلم چه اندوهگين بود. نمي دانستم اميدي هست يا نه ؟

نگاه خسته اش را خريداري كردم

در طوفان غرور و بي مهريش صبوري را پناهگاه خود ساختم

خواستم تا در زمين سخت دلش همچو شقايق عاشقي برويم ،

خواستم كه هرگز شرمگين اين دل پاكم نباشم تا آه عشق بار دگر بر او بوزد

رنگ درد را در خود ديدم ،درد بي مهري،درد خاموشي،درد جدايي

عاقبت در سكوتم ، در چشمان منتظرم ، در روياهاي آشفته ام ،

 در انتظارعميقي كه مرا احاطه كرده بود و در خيال اسيرم .

آفتابش رنگ شادي به خود گرفت

وغنچه ي نشكفته ي دلش كه مدتها بود نورعشق را

 به خود نديده بود بار دگر شكفته شد

خنده را بر لبانم نشاند ،گلدان خشك دلم را با شراب عشق زيباي خود آبياري نمود

با نسيم مهرباني اش صورتم را نوازش كرد

 و آشيانه ي دوست داشتنش را برايم مهيا كرد

آري او مرا بعد از مصائب فراواني پذيرفت

 و در كلبه ي تنهائيش مرا ميهمان خود كرد آشفتگي را از من ربود

 و گل اميد را با هزاران عشق و محبت به من هديه داد

 او ديگر شاهزاده ي اين قلب عاشقم شد  

او با مهرباني قدم بر سنگفرش دلم گذاشت

او ديگر محبوب آتشين و پرشرار من شد

ما از فصلهاي خشك گذر كرديم وبه گلستاني عطرآگين سلام كرديم

 

عشق شیرین من  

در كوير خلوت دلم با لباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم

مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم

در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو

نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست

مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي

بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم

زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان

 تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم

دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد

بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم

تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي

 و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد

 و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم

بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم

بگذارتا صدف درياي دل من باشي

كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد

مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 که من او را چگونه دوست داشتم

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم  

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد

    پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش

 

 

 


| +| نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 3:51 توسط شادی |


 

 

به آبشار گفتم که تو کیستی ؟

 گفتا که اشک کوه

 گفتم از چه می گرید کوه

 گفتا آنزمان که ناله های درهمشکسته جداییها را میشنود

 و درددل های تنهایی که تنها پیش او می گرید

 و بغضهایی فروخورده که نزدش میشکنند

 قلب سنگیش آهسته میشکند

 میجوشد

 و آرام آرام.....

 آبشار میشود.....

 

 

به سوی تو می آیم...

 

   به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

بگذار هر روز، دليلي باشد در دست
بگذار هر روز، عشقي باشد در دل
بگذار هر روز،دليلي باشد براي زندگي
صداي خنده مستانه اش آمد، اما پنجره ام ديگر گشوده نخواهد شد
چرا که ديگر از اين پنجره ها که انتظارم را به تمسخر مي گيرند بيزارم
خوش باش که من عمري ست به شنيدن خنده ي سرخوش و مستانه ات، به نگاهي دزدانه از پس پنجره دلخوشم

 

 

ای ستاره ی درخشان آسمان دلم

اشك سوزان چشمان مرا ببين ، بغض من در جاده هاي بي كسي گم شده

دوست ندارم همچون يك عروسك كوكي باشم

هرگز نمي خواهم كه در صندوقچه ي دلت مخفي بمانم

نمي خواهم در فشار هرزه ي نگاهها خرد شوم

من طالب پيوستن هستم ،من مي خواهم شاهد سپيده دم عشق باشم

من هم مي خواهم سرود عاشقانه سر دهم

رقص نيرنگ را نمي خواهم ،مرا پناه ده و از شبهاي پر عذاب مرا دور ساز

بگذار تا زائيده ي عالي ترين تصويرها باشم

بگذار تا معناي هستي را در يابم و معجزه ي عشق را ببينم

مي خواهم به آرامي به روي مخمل شب چشمهانم را بر هم گذارم

هجوم كابوسهاي شبانه را از من برهان

تيغ بي وفايي را به من نشان مده ...شوق پرواز را به من بياموز

 و جاي حسرت را برايم باقي مگذار

بگذار تا مرواريد دريايت شوم ،بگذار تا به نيستان دلت راه يابم

شكوه عشقت را از من دريغ نكن ،چهره ي تلخ جدايي را از من دور ساز

چشمان صاف و زلالت را برايم گل آلود نكن ،بر عشق پاكم نفرين نكن

مگذار كه نشكفته پرپر شوم

زندگي مرا وسعت بخش به حرفهاي دلم نگاه كن

برگ ريزان پائيزم را با تو مي خواهم چرا كه با بودن تو ديدني و زيبا مي شود

جاده ي تنهايي پائيزان فقط با بودن تو انتها می يابد

مي خواهم چشمانت را باز كني و مرا ببيني

 نمي خواهم روزي باشد كه ديگر من تمام شده باشم

آه كه چه شيرين است در اين برگ ريزان و در اين جاده ي تنهايي با تو همگام شدن

خدايا اگر قرار بود روزي شاهد باختنم باشم

پس چرا آتش عشقش را در وجودم شعله ور كردي ؟؟؟؟؟؟؟

 

 


| +| نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 12:47 توسط شادی |


اگه بی تو تنها گوشه ای نشستم     تویی تو وجودم                    بی تو با تو هستم

اگه سبز سبزم                         تو هجوم پاییز                      ذره ذره من

از تو شده لبریز

ای همیشه همدم                       واسه درد دلهام                     عطر تو همیشه

جاری تو نفسهام

ای که تار و پودم                     از یاد تو بی تاب

با منی ولی باز                        دوری مثل مهتاب

بی تو با تو بودن                     شده شب و روزم

بی تو اما                              یادت با منه هنوزم

تویی توی حرفهام                    تویی تو نفسهام

ولی جای دستات                      خالیه تو دستام

من به شوق و یاد بارون            

زنده ام و پژمرده نمیشم

تشنه یه قطره ام اما

سرد و دل آزرده نمیشم

سخت وقتی                            تو غزلها                            از من و تو واژه ای نیست

سخت بی تو با تو بودن             سخت اما چاره ای نیست..........

 

در خواب بودن چه رویای زیبایی را به من هدیه داد

باران می بارید

باران تند می بارید

و من

و تو

زیر باران بدون اینکه دیگران را ببینیم

داشتیم رها می شدیم از همه چیز.

دار وندارمان دو دل بود که نمی دانست آنشب زیر باران چگونه بتپد ....

 

باران بی امان می بارید،

هوا تاریک بود و جاده پر پیچ و خم

و تو آشنای جاده و من

غریب...

جاده تو را می شناخت از سالها قبل

و انگاری تو را دوست داشت

با تو حرف می زد

اما من

فقط در آن جاده تو را داشتم و شور و شوق بچه گانه وجودت را ...

انگار داشتی پرواز می کردی 

رها بودی و در پیچ و خم جاده شعر خواب می خواندی

و من

چه کودکانه با صدای لالایی تو در رویایی عمیق فرو می رفتم........

شب

و آرزوی بودن با تو در شب 

چه رویای صادقانه شیرینی که داشت به حقیقت می پیوست

و من چه آرام و بی اختیار خود را به آن می سپردم ......

دعا کردم آن شب صبح نشود دعا کردم هرگز جاده انتها نداشته باشد  دعا کردم هیچ چیز آن شب هرگز تغییر نکند خیلی دعا کردم خیلی ......

رفتیم و رفتیم تا به بالاترین نقطه رسیدیم

به بالاترین نقطه

به یک پنجره که رو به آرامش باز می شد

 

 


| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 12:41 توسط شادی |


دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...

غصه هايت براي من  ...

همه بغضها و اشكهايت براي من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده
 دوستت دارم ...

آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و
عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی ...
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را
احساس کنم....
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد ....
قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
حس غریبی بود .....
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من
میریزد....
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان آسمان ستاره زیبایی بود که نامش را تو گذاشتم
وتو چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من
میریخت....
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 21:1 توسط شادی |


نيامدي، نگاهم دست خالي برگشت.

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن  سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:
چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او خدا کسی را نداری

حالا که پابند تو هستم می گریزی پابند لبخند تو هستم می گریزی

با خنده هایت زندگی می آفرینی تا دیدمت فهمیدم این را آخرینی

از بوسه پرهیزم نمودی با غصه لبریزم نمودی

بارون غم غرقم نموده عشقت حواسم را ربوده

می گریزی می گریزی

روزی تو زمن گر جدا بشوی با غیر دلم آشنا بشوی

بی وفائی بی وفائی

حالا که پابند تو هستم می گریزی پابند لبخند تو هستم می گریزی

با خنده هایت زندگی می آفرینی تا دیدمت فهمیدم این را آخرینی

از بوسه پرهیزم نمودی با غصه لبریزم نمودی

بارون غم غرقم نموده عشقت حواسم را ربوده

می گریزی می گریزی

روزی تو زمن گر جدا بشوی با غیر دلم آشنا بشوی

بی وفائی بی وفائی

ای تنها مسافر سرزمین دلتنگیهایم تقدیم به تو من تو را دوست دارم اما حیف که حالا از تو دورم افتاده ام و دیگر نمی توانم آن دستهای زیبا ی تو را نوازش کنم و بوسه بر آنها بزنم از راهی دور دستهایت را به رسم عشق می فشارم تا زمانی که سخنی از عشق بر زبان آوری. من هنوز وفادارو تو هنوز چشم انتظاری من برا بغض صدای تو دلتنگم و برای چشمان تو میمیرم من تو را با عشق لمس می کنم و با تو به گذشت زمان عشق می ورزم و بی تو به گذشت زمان افسوس می خورم و هنوز با اندوخته هایی از عطر شانه های تو تنفس می کنم. بیا به چشمانت بگو اینقدر بی امان اشک نریزد به دلت بگو چون بید نلرزد هنوز کسی هست که زیر بال آرزوهایت را بگیرد.و امید را که سر بر دیواره بی کسی گذاشته تسلی دهد.باید قبول کنیم که عشق یعنی انتظار و غم قانون عشق است. " خویش را باور کن هیچ کس جز تو نخواهد آمد هیچ کس بردر این خانه نخواهد کوبید شعله روشن این باغ تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد تابید سرو آزاده این باغ تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد بارید رعد این صحنه تو باید باشی هیچکس جز تو نخواهد غرید چشمه جاری این دشت تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد جوشید

 هجران تو جانم را می فرساید.من همیشه برای تو می نویسم تو که بهانه تمام اشکهای منی عزیزم من فدای توام و باز می گویم دوستت دارم تقدیم به کسی که یاد وخاطرات